خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

ملودی زندگی…

7234_1129850930816_1363525256_307579_5610229_n

تمام دلخوشی من تو این روزهای تکراری  خسته کننده این فرشته کوچولوست که با یه لبخندش طراوتی دوباره به زندگی میده…

  1. خیلی دوست دارم از سیاست ننویسم اما شرایط ایران  بعد انتخابات اخیر به گونه ای هست که نمیشه بی تفاوت بود و اما موضوعی که  این روزها فکر من را مشغول کرده این جنبش سبزی هست که در ایران شکل گرفته و مردم منتظر مناسبتهای مختلف هستن که به  بهانه مثلا روز قدس در خیابان اعتراض خودشون رو نشون بدن یا از اینکه مثلا تو ورزشگاه های فوتبال جوون ها شعار بدن خوشحال بشن!اما نکته ای که خیلی اهمیت داره آخر و عاقبت این جنبش هست و اینکه مردم با این اعتراضات حتی اگه خیلی گسترده تر باشه و حتی اگه موفق بشن یه گوشمالی حسابی به نظام حاکم بدن و یا حتی در خوشبینانه ترین حالت موفق بشن اشتباهی را که سی سال قبل پدران ما مرتکب شدن را دوباره انجام بدن و نظام دیکتاتوری فعلی را ساقط کنن” سرنوشت ایران چه خواهد شد؟ و چه کسانی  و چگونه قراره بیان جای حکومت فعلی را بگیرن؟این سوالی هست که به نظرم خیلی مهمه راستش را بخواهید من اصلا خوشبین نیستم” واقعا  قراره چه اتفاقی بیفته؟اگر قراره ما به کمک سربازان امریکایی مثل همون اتفاقی که در عراق افتاد صاحب دموکراسی و کشوری آزاد بشیم که من فکر میکنم بیشتر شما ترجیح بدید همین شرایط فعلی بر ایران حاکم باشه “خب حالت دوم اینه که مردم خودشون با حرکتی انقلابی موفق به انجام این کار بشن “این کار البته  بسیار سخته و هزینه بسیار سنگینی داره از جمله کشته شدن تعداد بسیاری زیادی از مردم که این نکته کمی نیست در همین حوادث اخیر دیدیم که کشته شدن تعداد کمی از مردم به این شکل چقدر دردناک بود  ایجاد هرج و مرج  و ناامنی  و بی ثباتی و بدتر از همه جنگی که حتما برای بدست آوردن قدرت بین رهبران این جنبش شکل خواهد گرفت من شخصا خوشبین نیستم ومیدونم هزینه این کار اونقدر بالاست که شاید اگر به عواقب این قضیه نگاه کنیم “منصرف بشیم متاسفانه ما سالهاست که داریم تاوان اشتباه پدران خود در سی سال قبل را پس میدیم من معتقدم نباید احساسی با این قضیه برخورد کرد و ما نباید اشتباه آنها را دوباره تکرار کنیم میدونم  حقیقت تلخیه  تحمل این نظام دروغگو و دیکتاتور اما از این تلخ تر می تونه فجایعی باشه که توضیح دادم افسوس برای سرزمین من افسوس…

 ملود ی شاید  تنها دلخوشی من بود تو این چند ماهی که نمی نوشتم ،چند ماهی که با خاطراتی تلخ از وطنم همراه شد ! وطنی که از آسمونش مرگ میباره ،جایی که یه هنرمند بزرگ مثل مشکاتیان تو سن 54 سالگی که اوج شکوفایی و آفرینش میتونه باشه از غصه دق میکنه و میمیره به همین راحتی! همونطور که نداها و سهراب ها رفتند و من باز از غم این روزگار تلخی که بر ما میگذره سعی میکنم  خودمو با سوز صدای شجریان و شعرهای سعدی و منزوی مشغول کنم، این ملودی کوچولو اما گاهی با خنده هاش خستگی رو از تنم بدر میکنه….

 

سکوت سرشار از ناگفته هاست…